تمام کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کامل کردن و انجام رساندن. ( ناظم الاطباء ). به آخر رسانیدن. بپایان رسانیدن. به پایان بردن. استکمال. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : کرخ ، دون ، دو شهرکند که معتصم بنا نهاده و مأمون تمام کرده است. ( حدودالعالم ). و بنای مکه ، آدم علیه السلام کرده است و ابراهیم علیه السلام آن را تمام کرده. ( حدود العالم ).چو تو برگ ره کرده باشی تمام شوم من به نزدیک آن نیکنام.فر...
فرهنگ فارسی
کامل کردن و انجام رساندن . به آخر رسانیدن .
مترادف و متضاد
finish (فعل)موقوف کردن، ب انتها رسیدن، تمام کردن، سپری شدن، خاتمه دادن، سپری کردن، ختم کردن، پایان یافتن، تمام شدن، منتهی شدن به، منجر شدن، بپایان رسانیدن، رنگ وروغن زدنattain (فعل)دست یافتن، رسیدن، نائل شدن، بدست اوردن، زدن، رسیدن به، تمام کردنfulfill (فعل)انجام دادن، واقعیت دادن، عملی کردن، تمام کردن، تکمیل کردن، براوردنprocess (فعل)به انجام رساندن، تهیه کردن، تمام کردن، پردازش کردن، مراحلی را ط...
واژه نامه بختیاریکا
زِیدن وَستِن؛ تُهنیدن؛ چیرنیدن؛ کُت دِرَوُردِن؛ ور یک بُردن؛ دو کت کندِن