معانی کلمه : تلی
لغت نامه دهخدا
تلی . [ ت ُل ْ لا ] (ع اِ) گوسپند مذبوحة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
تلی . [ ت َل ْ لا ] (ع ص ) قوم تلی ؛ قوم افتاده بر زمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
طلا؛ زر.
۱. دستافزار حجام.
۲. کیسهای که در آن اسباب خیاطی از قبیل سوزن، نخ، و انگشتانه بگذارند.
۱. دست افزار حجام.
۲. کیسه ای که در آن اسباب خیاطی از قبیل سوزن، نخ، و انگشتانه بگذارند.
طلا، زر.
۲. کیسه ای که در آن اسباب خیاطی از قبیل سوزن، نخ، و انگشتانه بگذارند.
طلا، زر.
فرهنگ معین
(تُ ) (اِ. ) ۱ - کیسه ای که در آن اسباب خیاطی را بگذارند. ۲ - دست افزار حجام .
فرهنگ فارسی
تلخی
۱- کیسه ای که در آن وسایل خیاطی ( سوزن نخ انگشتانه و غیره ) را جا دهند . ۲ -دست افزار حجام .
گوسپند مذبوحه .
گوسپند مذبوحه .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱تیغ خار خارگیاه ۲تیغ ماهی
/tali/ تیغ خار خارگیاه - تیغ ماهی & تلخی
فرهنگ اسم ها
اسم: تلی (دختر) (ترکی) (تلفظ: telli) (فارسی: تِلّي) (انگلیسی: telli)
معنی: دختری که گیسوی بلند و زیبا دارد، موهای پر پشت و بلند، زلف دار، زباندار و سخنور
معنی: دختری که گیسوی بلند و زیبا دارد، موهای پر پشت و بلند، زلف دار، زباندار و سخنور
واژه نامه بختیاریکا
( تِلی ) خیس؛ تر تلی
غذای توله سگ
غذای توله سگ
