معانی کلمه : تلویزیون
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دستگاهی الکترونیکی که صورت اشیا و اشخاص و مناظر را از مرکز فرستنده دریافت و پخش می کند.
۲. [مجاز] سازمانی که مسئولیت تهیه و پخش برنامه های تلویزیونی را برعهده دارد.
۲. [مجاز] سازمانی که مسئولیت تهیه و پخش برنامه های تلویزیونی را برعهده دارد.
فرهنگ معین
(تِ لِ یُ ) [ فر. ] (اِ. ) دستگاهی است که تصاویر اشیاء و اشخاص را از مسافت دور به وسیلة امواج الکترونیکی انتقال دهد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) دستگاهی است که تصاویر اشیا واشخاص را از مسافت دور بوسیل. امواج الکتریکی انتقال دهد .
دانشنامه عمومی
تماشانامه
دور نِشان
نقل قول
مترادف و متضاد
video (اسم)
تلویزیون
television (اسم)
تلویزیون، دور نشان
telly (اسم)
تلویزیون
فرهنگ فارسی ساره
جام جم
