معانی کلمه : تلون
لغت نامه دهخدا
تلون . [ ت ُ ] (ع اِ) حاجت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حاجت ودرنگی و دیری . (ناظم الاطباء). رجوع به تلونة شود.
فرهنگ عمید
۱. دارای رنگ شدن.
۲. رنگ به رنگ شدن، هر دم به رنگی درآمدن.
۲. رنگ به رنگ شدن، هر دم به رنگی درآمدن.
فرهنگ معین
(تَ لَ وُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) رنگ به رنگ گشتن ، هر لحظه به رنگی درآمدن .
فرهنگ فارسی
دارای رنگ شدن، رنگ برنگ شدن، هردم برنگی در آمدن
۱ -( مصدر ) گونه گرفتن دارای رنگ شدن . ۲ - رنگارنگ شدن رنگ برنگ گشتن . ۳ - رنگارنگی . جمع : تلونات .
حاجت .
۱ -( مصدر ) گونه گرفتن دارای رنگ شدن . ۲ - رنگارنگ شدن رنگ برنگ گشتن . ۳ - رنگارنگی . جمع : تلونات .
حاجت .
مترادف و متضاد
تبدل، تغیر، تنوع، رنگارنگی، سالوس، ظاهرنمایی
mutability (اسم)
بی قراری، بی ثباتی، تغییر پذیری، تلون
