معانی کلمه : تلاش کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کوشش کردن جهد کردن
مترادف و متضاد
کوشیدن، جدیت به خرج دادن، کوشش کردن، سعی کردن
واژه نامه بختیاریکا
تَفرِه رَهدِن ( تفره زیدن ) ؛ دِر نُهادن؛ رِپِستِن؛ زنده به کردِن؛ سر دین کردن؛ هل سر گرده ریدِن؛ دست پا زِیدِن؛ دست زِیدِن؛ جِلیوِستِن
