معانی کلمه : تطویل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دراز کردن.
۲. در کاری زیاد وقت صرف کردن، طول دادن.
۲. در کاری زیاد وقت صرف کردن، طول دادن.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص ل . ) دراز کردن ، طول دادن .
فرهنگ فارسی
ایجاد مواد هارمونیک و کنترپوآنی در یک قطعه از راه شاخوبرگ دادنِ خطی ساختار بنیادی آن
درازوطولانی کردن، درکاری زیادوقت صرف کردن
۱ -( مصدر ) دراز کردن طول دادن طولانی کردن . ۲ - دراز گفتن . ۳ -( اسم ) دراز گویی . جمع : تطویلات . یا تطویل بلاطائل . دراز گویی بیهوده .
۱ -( مصدر ) دراز کردن طول دادن طولانی کردن . ۲ - دراز گفتن . ۳ -( اسم ) دراز گویی . جمع : تطویلات . یا تطویل بلاطائل . دراز گویی بیهوده .
دانشنامه عمومی
(تایپ) خطی که حروف را کشیده تر می کند؛ مانند:ســــیب، به جای سیب.
مترادف و متضاد
اطاله، تفصیل، درازا، درازگویی، زیادهگویی ≠ ایجاز
۱. اطاله، تفصیل، درازا، درازگویی، زیادهگویی ≠ ایجاز
۲. دراز کردن، طول دادن
lengthening (اسم)
تطویل
prolongation (اسم)
تطویل
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{prolongation, elaboration} [موسیقی] ایجاد مواد هارمونیک و کنترپوآنی در یک قطعه از راه شاخ وبرگ دادنِ خطی ساختار بنیادی آن
