معنی کلمه : تسملو
لغت نامه دهخدا
تسملو. [ ] ( اِ ) ( نوعی لباس ) سلسله دوزو زنجیره ای. ( دیوان البسه نظام قاری ) :
چو بنمود در تسملو آن زره
گریبان از اوحدی گفت زه.یکی زره ببر از تسملو درافکنده
یک از قواره جیبش به پیش روی سپر.
چو بنمود در تسملو آن زره
گریبان از اوحدی گفت زه.یکی زره ببر از تسملو درافکنده
یک از قواره جیبش به پیش روی سپر.
