معانی کلمه : تساهل
لغت نامه دهخدا
تساهل. [ ت َ هَُ ] ( ع مص ) همدیگر آسان گرفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج )( ناظم الاطباء ). تسامح. ( زوزنی ) ( متن اللغة ). تلاین و تسامح. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). || تساهل امر بر چیزی ضد تعاسر بر آن است. ( از اقرب الموارد ). || تساهل در عبارت ، ادای لفظی است آنچنانکه دلالت صریحی بمقصود نکند. ( از تعریفات جرجانی ).
فرهنگ عمید
۱. سهل گرفتن، سست گرفتن.
۲. آسان گرفتن بر یکدیگر، به نرمی رفتار کردن.
۲. آسان گرفتن بر یکدیگر، به نرمی رفتار کردن.
فرهنگ معین
(تَ هُ ) [ ع . ] (مص ل . ) سهل گرفتن بر یکدیگر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
سهل گرفتن، آسان گرفتن بریکدیگر، بانرمی رفتار
۱- ( مصدر ) سهل گرفتن بر یکدیگر. ۲- آسان گرفتن بنرمی رفتار کردن . ۳- آسان گفتن . ۳- ( اسم ) سهل انکاری .
۱- ( مصدر ) سهل گرفتن بر یکدیگر. ۲- آسان گرفتن بنرمی رفتار کردن . ۳- آسان گفتن . ۳- ( اسم ) سهل انکاری .
مترادف و متضاد
سهلانگاری، مسامحه، مماطله
سهلانگاری کردن، مسامحه کردن
انعطاف، تسامح، سهلگیری، آسانگیری ≠ کوشیدن
۱. انعطاف، تسامح، سهلگیری، آسانگیری
۲. سهلانگاری، مسامحه، مماطله
۳. سهلانگاری کردن، مسامحه کردن ≠ کوشیدن
۴. سهل گرفتن، آسان گرفتن ≠ سخت گرفتن
فرهنگ فارسی ساره
آسان گیری، ساده گیرانه
