معانی کلمه : ترتب
لغت نامه دهخدا
ترتب . [ ت ُ ت َ ] (ع ص ، اِ) رجوع به تُرْتُب شود. || همیشه . (منتهی الارب ). همیشگی . (ناظم الاطباء). ابد. (اقرب الموارد). || روزگار. (منتهی الارب ). || بنده ٔ بد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || خاک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. راست ودرست شدن.
۲. در جای خود واقع شدن.
۳. پشت سر هم واقع شدن.
۲. در جای خود واقع شدن.
۳. پشت سر هم واقع شدن.
فرهنگ معین
(تَ رَ تُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - پشت سر هم قرار گرفتن . ۲ - در جای خود واقع شدن .
فرهنگ فارسی
۱- ( مصدر ) راست و درست شدن . ۲- پشت سر هم قرار گرفتن در جای خویش قرار یافتن . جمع ترتبات .
ثابت و پابرجای ثابت یا خاک یا جاووا ترتبا ای جمعیا یعنی همه آمدند یا ابد یا بنده که سه کسی پی در پی او را بارث برند بخاطر ثبات او در بندگی و اقامت وی در آن او را بدین نام خوانند .
ثابت و پابرجای ثابت یا خاک یا جاووا ترتبا ای جمعیا یعنی همه آمدند یا ابد یا بنده که سه کسی پی در پی او را بارث برند بخاطر ثبات او در بندگی و اقامت وی در آن او را بدین نام خوانند .
