معانی کلمه : تراش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = تراشیدن
۲. تراشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): چوب تراش، ریش تراش، سنگ تراش، قلم تراش.
۳. (اسم مصدر ) تراشیدن: تراش فلزات.
۴. (اسم ) مدادتراش.
۲. تراشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): چوب تراش، ریش تراش، سنگ تراش، قلم تراش.
۳. (اسم مصدر ) تراشیدن: تراش فلزات.
۴. (اسم ) مدادتراش.
فرهنگ فارسی
تراشیدن
تراشیدن۱- ( اسم ) تراشیدن : تراش فلزات . ۲- ( اسم ) در بعضی ترکیبات بجای (( تراشنده ) ) آید قلمتراش مو تراش چوب تراش سنگتراش .
تراشیدن۱- ( اسم ) تراشیدن : تراش فلزات . ۲- ( اسم ) در بعضی ترکیبات بجای (( تراشنده ) ) آید قلمتراش مو تراش چوب تراش سنگتراش .
گویش مازنی
۱صاف و هموار ساختن بدنه ی چوب ۲مدادتراش
/teraash/ صاف و هموار ساختن بدنه ی چوب - مدادتراش
مترادف و متضاد
خراش
تراشه
۱. تراشه
۲. خراش
فرهنگ فارسی ساره
خراش
تراشه
واژه نامه بختیاریکا
تِلاش؛ تلیش
