معانی کلمه : تدین
لغت نامه دهخدا
تدین. [ ت َ دَی ْ ی ُ ] ( ع مص )دیندار شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( دهار ) ( غیاث اللغات ) ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). دین دار شدن و راستکار شدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). دین داری ودرستکاری. ( ناظم الاطباء ). || وام خواستن.( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. دین داشتن.
۲. دین دار شدن، متدین شدن.
۳. دین داری.
۲. دین دار شدن، متدین شدن.
۳. دین داری.
فرهنگ معین
(تَ دَ یُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) دین داشتن .
فرهنگ فارسی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: tadayyon) (عربی) دیدار بودن ، مؤمن بودن ، دینداری .
اسم: تدین (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: tadayyon) (فارسی: تَدين) (انگلیسی: tadayyon)
معنی: دینداری، درستکاری، مومن بودن، ( عربی ) دیندار بودن، مؤمن بودن
معنی: دینداری، درستکاری، مومن بودن، ( عربی ) دیندار بودن، مؤمن بودن
مترادف و متضاد
دیندار بودن، متدینبودن
پارسایی، تقدس، تقوا، تورع، خداترسی، دیانت، دینباوری، دینداری، دینورزی، ≠ ناپارسایی
۱. پارسایی، تقدس، تقوا، تورع، خداترسی، دیانت، دینباوری، دینداری، دینورزی،
۲. دیندار بودن، متدینبودن ≠ ناپارسایی
