تدبیر کردن. [ ت َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) وضع کردن و اندازه گرفتن. ( ناظم الاطباء ). || تدبیر ساختن.اندیشیدن. چاره جویی کردن. عاقبت اندیشی : ایشان تدبیر کردند که سوی خاقان ، رسول فرستند و هدیه و ساو و باج بپذیرند تا او بازگردد و در مملکت ایشان فساد نکند. ( ترجمه طبری بلعمی ). و محمدبن علی اندرشهر آمد روز آدینه ، و بر مردمان تدبیر کرد که چه باید کرد. ( تاریخ سیستان ). جواب داد که نه وقت عتابست قضا کار...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- پایان کاری را نگریستن در امری اندیشیدن . ۲- مشورت کردن رای زدن .
مترادف و متضاد
devise (فعل)درست کردن، تدبیر کردن، اختراع کردن، تعبیه کردنdesign (فعل)تخصیص دادن، قصد کردن، طرح کردن، تدبیر کردنmachinate (فعل)دسیسه کردن، تدبیر کردن، نقشه کشیدنwork out (فعل)حل کردن، تدبیر کردن، تعبیه کردن، از کار دراوردن، در اثر زحمت و کار ایجاد کردنmeditate (فعل)قصد کردن، اندیشه کردن، تفکر کردن، تدبیر کردن، سربجیب تفکر فرو بردنcompass (فعل)درک کردن، محدود کردن، دور زدن، محصور کردن، تدبیر کردن، ...