معانی کلمه : تخلیص
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خلاصه کردن.
۲. [قدیمی] رها کردن، آزاد ساختن، خلاص کردن.
۳. [قدیمی] خالص کردن، ویژه گردانیدن.
۲. [قدیمی] رها کردن، آزاد ساختن، خلاص کردن.
۳. [قدیمی] خالص کردن، ویژه گردانیدن.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - رها کردن . ۲ - خلاصه و مختصر کردن . ۳ - خالص کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
تَخلیص (liquation)
جداسازی اجزای مخلوط های جامدات، با گرم کردن آن ها تا دمایی که در آن ترکیب هایی با نقاط ذوب پایین خالص می شوند.
جداسازی اجزای مخلوط های جامدات، با گرم کردن آن ها تا دمایی که در آن ترکیب هایی با نقاط ذوب پایین خالص می شوند.
wikijoo: تخلیص
فرهنگ فارسی
خالص کردن، ویژه گردانیدن، رهاکردن، آزادساختن
۱-( مصدر ) خلاصه کردن خلاصه گرفتن . جمع تخلیصات .
۱-( مصدر ) خلاصه کردن خلاصه گرفتن . جمع تخلیصات .
