معانی کلمه : تخرم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
از بن بکندن از بیخ برکندن منیه قوم را و بریدن ریشه کن کردن مرگ قومی را و از بن بکندن آنانرا فتخرموا و لکل جنب مصرع یا باز گردیدن درز یا بریده شدن تیزی بینی کسی سوراخ شدن مروارید و مهره و یا پرده بینی یا خشم بنشستن ساکن شدن غضب ساکن شدن غضب و آرام گشتن خشم کسی فرو نشستن خشم کسی یا معتقد دین خرمی گشتن معتقد دین خرمی گردیدن یا پیش آمدن کسی دیگر را به ستم و حماقت .
گویش مازنی
بخار
/toKhorem/ بخار
مترادف و متضاد
بخار
