معانی کلمه : تحمیل کردن
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- بار کردن بار نهادن . ۲- بگردن گذاشتن . ۳- کاری را بکسی فرمودن که فوق طاقت او باشد.
دانشنامه عمومی
برنهادن. همی رنج بر خویشتن برنهیم/ از آن به که گیتی به دشمن دهیم (فردوسی).
مترادف و متضاد
به گردنگذاشتن
تکلیف کردن، وادار کردن
بار کردن، بار نهادن، سربار کردن
۱. بار کردن، بار نهادن، سربار کردن
۲. به گردنگذاشتن
۳. تکلیف کردن، وادار کردن
