معانی کلمه : تجسس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
جستجو کردن در امری یا چیزی.
فرهنگ معین
(تَ جَ سُّ ) [ ع . ] (مص م . ) جستجو کردن ، دنبال چیزی گشتن .
فرهنگ فارسی
جستجوکردن ، دنبال چیزی گشتن، خبرجستن
۱- ( مصدر ) پژوهیدن خبر جستن . ۲- ( اسم ) پژوهش جست و جو.جمع : تجسسات .
۱- ( مصدر ) پژوهیدن خبر جستن . ۲- ( اسم ) پژوهش جست و جو.جمع : تجسسات .
مترادف و متضاد
پژوهیدن، تفحص کردن، جستجو کردن
بررسی، پژوهش، پژوهیدن، پیجویی، تفتیش، تفحص، جستجو، کاوش، کنجکاوی، کندوکاو
۱. بررسی، پژوهش، پژوهیدن، پیجویی، تفتیش، تفحص، جستجو، کاوش، کنجکاوی، کندوکاو
۲. پژوهیدن، تفحص کردن، جستجو کردن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
جست و جو
