معانی کلمه : تجربه
لغت نامه دهخدا
تجربه . [ ت َ رِ ب َ ] (مص )آزمودن . (فرهنگ نظام ). تجربة. رجوع به تجربة شود.
تجربة. [ ت َ رِ ب َ ](ع مص ) آزمودن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).تجریب . آگاهی یافتن و آزمودن کسی را. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). رجوع به تجربت و تجربه شود.
فرهنگ عمید
۱. آگاهی یا مهارتی که فرد در طول زندگی به دست می آورد.
۲. (اسم مصدر ) آزمودن.
۳. (اسم مصدر ) آزمایش.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی] معاینۀ پزشکی.
۲. (اسم مصدر ) آزمودن.
۳. (اسم مصدر ) آزمایش.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی] معاینۀ پزشکی.
فرهنگ معین
(تَ رِ بِ ) [ ع . تجربة ] ۱ - (مص م . ) آزمودن ، آزمایش کردن . ۲ - (اِمص . ) آزمایش . ج . تجارب .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آزمودن، آزمایش، تجارب جمع
۱- ( مصدر ) آزمودن آزمون کردن . ۲- ( اسم ) آزمایش آزمون .جمع تجارب .
۱- ( مصدر ) آزمودن آزمون کردن . ۲- ( اسم ) آزمایش آزمون .جمع تجارب .
دانشنامه عمومی
آروین.
نقل قول
گویش مازنی
آزمایش کردن
گویش اصفهانی
تکیه ای: taǰroba
طاری: taǰroba
طامه ای: taǰroba
طرقی: taǰroba
کشه ای: taǰroba
نطنزی: taǰroba
مترادف و متضاد
آزمودن
آزمایش کردن
آزمودگی، خبرت، خبرگی
آزمایش، آزمون، امتحان، تجربت، محک
۱. آزمایش، آزمون، امتحان، تجربت، محک
۲. آزمودگی، خبرت، خبرگی
۳. آزمودن
۴. آزمایش کردن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
کارآزمای
