معانی کلمه : تجر
لغت نامه دهخدا
تجر. [ ت َ ج َ ] (ع اِ) ج ِ تاجر. رجوع به تاجر شود.
تجر.[ ت َ ] (ع مص ) بازرگانی کردن . (زوزنی ) (ترجمان عادل بن علی ) (آنندراج ). بازرگانی نمودن . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
کاخ یا خانۀ زمستانی که بخاری داشته باشد: میان این تجر و گنبد فلک فرق است / که هست این به ثبات آن ندارد آرامش (نزاری: لغت نامه: تجر ).
فرهنگ معین
(تَ جَ ) (اِ. ) کاخ زمستانی .
فرهنگ فارسی
کاخ زمستانی، خانه زمستانی، خانهای که بخاری دارد
( اسم ) کاخ زمستانی
دهی از دهستان ارومه بخش طرقبه شهرستان مشهد است که در بیست و یک هزار گزی جنوب خاوری طرقبه و هیجده هزار گزی شمال شوسه عمومی مشهد به نیشابور واقع است .
( اسم ) کاخ زمستانی
دهی از دهستان ارومه بخش طرقبه شهرستان مشهد است که در بیست و یک هزار گزی جنوب خاوری طرقبه و هیجده هزار گزی شمال شوسه عمومی مشهد به نیشابور واقع است .
دانشنامه عمومی
یک نوع سنگ در زبان کردی
