تبه کردن. [ ت َ ب َه ْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تباه کردن. هلاک کردن. کشتن. نابود کردن : بشمشیر از آن لشکر نامدارتبه کرد بسیار در کارزار.فردوسی.تبه خواست کردن خود و مادرم نگهدار شد ایزد داورم.فردوسی.چنین گفت با لشکر خود برازکه ما را تبه خواست کردن گراز. فردوسی.بمرگ خداوندش آذرطوس تبه کرد مر خویش را بر فسوس.عنصری. || خراب کردن. ضایع کردن. فاسد کردن : ماهرویا بسر خویش تو آن خیش مبندنشنیدی که کند ماه تبه...
فرهنگ فارسی
تباه کردن هلاک کردن کشتن نابود کردن یا خراب کردن ضایع کردن فاسد کردن