معانی کلمه : تبع
لغت نامه دهخدا
تبع. [ ت ِ ] (ع ص ) تبع المراءة؛ عاشق زن . || پس رو آن [ زن ]. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تبع. [ ت ُ ب َ ] (ع ص ) کسی که در سخن دو لفظ پی یکدیگر آورد چون حسن بسن و قبیح شقیح . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. پیروی.
۲. (اسم ) [مجاز] نتیجه.
۳. (اسم ) [جمعِ تابِع] [قدیمی] = تابع
۲. (اسم ) [مجاز] نتیجه.
۳. (اسم ) [جمعِ تابِع] [قدیمی] = تابع
فرهنگ معین
( ~.) [ ع . ] (اِمص . اِ.) پیروی ، پس روی .
(تَ بَ) [ ع . ] (ص .) جِ تابع ؛ پیروان ، چاکران .
(تُ بَّ) [ ع . ] (اِ.) عنوان پادشاهان یمن ؛ ج . تبابعه .
(تُ بَّ ) [ ع . ] (اِ. ) عنوان پادشاهان یمن ، ج . تبابعه .
(تَ بَ ) [ ع . ] (ص . ) جِ تابع ، پیروان ، چاکران .
( ~. ) [ ع . ] (اِمص . اِ. ) پیروی ، پس روی .
(تَ بَ ) [ ع . ] (ص . ) جِ تابع ، پیروان ، چاکران .
( ~. ) [ ع . ] (اِمص . اِ. ) پیروی ، پس روی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پیروی کردن، ازپی کسی رفتن، پیروی ، پیرو، منقاد، کسی که دنبال دیگری برودوپیروی کند
( اسم ) عنوان پادشاهان یمن.جمع : تبایعه.
جمع تبابعه یکی از ملوک یمن و بدین لقب ملقب نگردد مادام که حضرموت و سبا و حمیرد تصرف وی نباشد . لقب پادشاه یمن .
( اسم ) عنوان پادشاهان یمن.جمع : تبایعه.
جمع تبابعه یکی از ملوک یمن و بدین لقب ملقب نگردد مادام که حضرموت و سبا و حمیرد تصرف وی نباشد . لقب پادشاه یمن .
مترادف و متضاد
۱. پیروی
۲. پیروان، تابعان
۳. چاکران
