Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : تبع

تلفظ بین المللی : /tˈaba/ تلفظ :‌ [t'aba]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیمترادف و متضاددانشنامه اسلامی
  • تبع اصغر
  • تبع اقرن
  • تبع الاصغر
  • تبع الاقرن
  • تبع الاوسط
  • تبع الاول
  • تبع التابعی
  • تبع الحمیری
  • تبع اوسط
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیمترادف و متضاددانشنامه اسلامی

لغت نامه دهخدا

تبع. [ ت ِ ] (ع ص ) تبع المراءة؛ عاشق زن . || پس رو آن [ زن ]. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

تبع. [ ت ُ ب َ ] (ع ص ) کسی که در سخن دو لفظ پی یکدیگر آورد چون حسن بسن و قبیح شقیح . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

تبع. [ ت ُب ْ ب َ ] (ع اِ) سایه ، زیرا که تابع آفتاب است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سایه . (آنندراج...

فرهنگ عمید

۱. پیروی.
۲. (اسم ) [مجاز] نتیجه.
۳. (اسم ) [جمعِ تابِع] [قدیمی] = تابع

فرهنگ معین

( ~.) [ ع . ] (اِمص . اِ.) پیروی ، پس روی .

(تَ بَ) [ ع . ] (ص .) جِ تابع ؛ پیروان ، چاکران .

(تُ بَّ) [ ع . ] (اِ.) عنوان پادشاهان یمن ؛ ج . تبابعه .

(تُ بَّ ) [ ع . ] (اِ. ) عنوان پادشاهان یمن ، ج . تبابعه .
(تَ بَ ) [ ع . ] (ص . ) جِ تابع ، پیروان ، چاکران .
( ~. ) [ ع . ] (اِمص . اِ. ) پیروی ، پس روی .

دانشنامه آزاد فارسی

تُبَّع(جمع: تبابِعَه) در قرآن، لقب عده ای از شاهان حِمْیَری در قرون ۴ و ۵م که در یمن حکومت می کردند. از قوم تبّع دوبار در قرآن (دخان، ۳۷؛ ق، ۱۴) یاد شده است. تبّع که نامش اسعد ابوکرب یا سعد ابوکرب بود، از پادشاهان یمن بود که طبق روایات نبوت پیامبر اسلام (ص) را تصدیق کرد و اسلام آورد. در برخی روایات آمده است که او برای نخستین بار بر کعبه پرده یا پوشش درست کرد.wikijoo: تبع...

فرهنگ فارسی

پیروی کردن، ازپی کسی رفتن، پیروی ، پیرو، منقاد، کسی که دنبال دیگری برودوپیروی کند
( اسم ) عنوان پادشاهان یمن.جمع : تبایعه.
جمع تبابعه یکی از ملوک یمن و بدین لقب ملقب نگردد مادام که حضرموت و سبا و حمیرد تصرف وی نباشد . لقب پادشاه یمن .

مترادف و متضاد

۱. پیروی
۲. پیروان، تابعان
۳. چاکران

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی تَبِعَ: پیروی کردمعنی تُبَّعٍ: نام یکی از پادشاهان یمنمعنی طَبَعَ: مُهر زد ( بر دل مهر زدن کنایه از این است که راه ورود هدایت و نور به آن دل را ببندند همانطور که وقتی چیزی را مُهر وموم می کنند چیزی نمی تواند به آن وارد شود.)معنی طُبِعَ: مُهر زده شد ( بر دل مهر زدن کنایه از این است که راه ورود هدایت و نور به آن دل را ببندند همانطور که وقتی چیزی را مُهر وموم می کنند چیزی نمی تواند...

کلمات مرتبط

  • تبع اصغر
  • تبع اقرن
  • تبع الاصغر
  • تبع الاقرن
  • تبع الاوسط
  • تبع الاول
  • تبع التابعی
  • تبع الحمیری
  • تبع اوسط
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات