معانی کلمه : تبش
لغت نامه دهخدا
تبش . [ ت َ ب َ ] (اِخ ) مصحف «تتش ». در فهرست رجال تاریخ گزیده چ براون ص 35 این کلمه بتصحیف آمده : «تاج الدوله تبش بن الب ارسلان ، رجوع کن به تتش بن ارسلان ». وباز در ص 36 آرد: «تبش ، رجوع کن به تاج الدوله تتش بن الب ارسلان ». رجوع به تاج الدوله تتش بن الب ارسلان شود.
فرهنگ عمید
۱. تابش.
۲. گرما، گرمی.
۳. فروغ، پرتو.
۲. گرما، گرمی.
۳. فروغ، پرتو.
فرهنگ معین
(تَ بِ ) (اِمص . ) ۱ - گرمی ، حرارت . ۲ - تابش ، فروغ .
فرهنگ فارسی
( اسم ) اضطراب .
گویش مازنی
۱سبب – انگیزه ۲عملکرد
/tabesh/ سبب – انگیزه - عملکرد
مترادف و متضاد
۱. تابش، پرتو، فروغ
۲. حرارت، گرمی
۳. گرما
۴. اضطراب، تپش، تشویش
