معانی کلمه : تان
لغت نامه دهخدا
تان .[ ن ِ ] (ع ضمیر) تثنیه ٔ مؤنث ذا. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
تار۱#NAME?
۱. از آنِ شما؛ مال شما؛ متعلق به شما: ◻︎ نک جهانتان نیست شکل هست ذات / وآن جهانتان هست شکل بیثبات (مولوی: لغتنامه: تان).
۲. شما را: میبَرمتان.
۳. به شما: کتکتان زد؟
فرهنگ معین
(اِ.) دهان ، فم .
(اِ.) تار؛ مق . بود. رشته ای چند که جولاهگان از پهنای کار زیاد آورند و آن را نبافند.
(اِ. ) دهان ، فم .
(اِ. ) تار، مق . بود. رشته ای چند که جولاهگان از پهنای کار زیاد آورند و آن را نبافند.
(اِ. ) تار، مق . بود. رشته ای چند که جولاهگان از پهنای کار زیاد آورند و آن را نبافند.
فرهنگ فارسی
ضمیر متصل شخصی دوم شخص جمع و آن بر دو قسم است : الف - اضافی : کتابتان کلاهتان . ب - مفعولی : بردتان گفتتان .
مرکز ناحیه به ( رن علیا ) و بر کنار رود ( تور ) واقع است .
مرکز ناحیه به ( رن علیا ) و بر کنار رود ( تور ) واقع است .
دانشنامه عمومی
واژه نامه بختیاریکا
تُو
