معانی کلمه : تاباندن
لغت نامه دهخدا
تاباندن. [ دَ ] ( مص ) تابانیدن. تاب دادن. پیچ دادن. || سخت افروختن. سخت تافتن. تاباندن چنانکه تنور را : تا می توانست اجاق را تاباند. || مشعشع ساختن. روشن کردن :
بگیرد پس آن آهنین گرز را
بتاباند آن فره و برز را. || اعراض کردن :
ز فرمان شه برمتابان سرت
که شمشیریابی تواندر خورت.
بگیرد پس آن آهنین گرز را
بتاباند آن فره و برز را. || اعراض کردن :
ز فرمان شه برمتابان سرت
که شمشیریابی تواندر خورت.
فرهنگ عمید
۱. تاب دادن.
۲. پیچ دادن.
۱. درخشان و روشن ساختن؛ برافروختن.
۲. گرم کردن.
۱. تاب دادن.
۲. پیچ دادن.
۱. درخشان و روشن ساختن، برافروختن.
۲. گرم کردن.
۲. پیچ دادن.
۱. درخشان و روشن ساختن، برافروختن.
۲. گرم کردن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص م . ) ۱ - روشن ساختن ، برافروختن . ۲ - تاب دادن ، پیچ و خم دادن . ۳ - گرم کردن ، تافتن . ۴ - اعراض کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - روشن کردن مشعشع ساختن پرتو افکندن . ۲ - سخت افروختن سخت تافتن:(( تا توانست اجاق را تاباند. ) ) ۳- تاب دادن پیچ دادن . ۴- اعراض کردن .
گویش مازنی
پیچاندن
مترادف و متضاد
پیچاندن
چرخاندن، چرخانیدن
گرم کردن، داغ کردن
تابانیدن، نورافکندن
تاباندن، تابدادن، رشتن
پیچدادن، پیچوتاب دادن
۱. تابانیدن، نورافکندن
۲. گرم کردن، داغ کردن
۳. تاباندن، تابدادن، رشتن
۴. چرخاندن، چرخانیدن
۵. پیچدادن، پیچوتاب دادن
۶. پیچاندن
واژه نامه بختیاریکا
( تاباندن (و بر زمین زدن) ) کله به گلی
تَوِستِن؛ تَوِنیدن
تَوِستِن؛ تَوِنیدن
