بیوگندن. [ ی َ / یُو گ َ دَ ] ( مص ) بیوکندن. اوکندن. بیفکندن. بر وزن و معنی بیفکندن در همه معانی چه در لغت فارسی «فا» به «واو» تبدیل گردد. ( برهان ). بیفکندن. ( جهانگیری ) ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ) : چون بچه کبوتر منقار سخت کردهموار کرد موی و بیوگند موی زرد.بوشکور ( ازلغت فرس اسدی ).بعضی از خراج و رسوم از مردم بیوگند و لشکری گران به روم فرستاد. ( فارسنامه ابن البلخی ). یکی ده هزار درم بنزدی...