بیزار کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب )دور کردن. جدا کردن. || براء. تبرئة. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان القرآن ) ( دهار ).- بیزار کردن کسی را ؛ تبرئه کردن او را. بری شمردن او را. ( یادداشت مؤلف ) : زین دادگری باشی و زین حق بشناسی...کز خلق بخلقت نتوان کرد قیاسی وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار.منوچهری. || متنفر کردن. ( ناظم الاطباء ). دور کردن. متنفر و دلزده کردن : مرا بیزار کرد از اهل دولت ...
فرهنگ فارسی
دور کردن . جدا کردن . یا برائ . تبرئه . یا متنفر کردن . یا مانده کردن . آزرده کردن .
مترادف و متضاد
disgust (فعل)بیزار کردن، متنفر کردنavert (فعل)بیگانه کردن، منحرف کردن، گردانیدن، گذراندن، دفع کردن، بیزار کردن، بر گرداندنweary (فعل)بیزار کردن، خسته شدن، خسته کردن، خسته کردن یاشدنdisincline (فعل)بیزار کردن، بی رغبت کردن، بی میل کردنloathe (فعل)بیزار کردن، بد دانستن، بیزار بودن، نفرت داشتن از، مشمئز شدن، منزجر بودنrepel (فعل)دفع کردن، بیزار کردن، رد کردن، جلوگیری کردن از، نپذیرفتن، عقب نشاندن...