بیدرمان. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + درمان ) بدون درمان. بی علاج و لادوا. ( آنندراج ). بی چاره و لاعلاج. ( ناظم الاطباء ). بیچاره. غیرقابل علاج : درد بیدرمان ؛ علاج ناشدنی. مرضی لاعلاج. ( یادداشت مؤلف ). درمان ناپذیر. و رجوع به درمان شود : وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم مثل زند که حسد هست درد بی درمان.عنصری.موجب خاموشی من درد بی درمان و هجر بی پایان تست. ( سندبادنامه ص 74 ). درد بی درمان و محنت...
فرهنگ عمید
درد و مرضی که دوا نداشته باشد و قابل معالجه نباشد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) بیچاره غیر قابل علاج . بیدرمانی عدم قابلیت علاج .
مترادف و متضاد
بیچاره، درمانناپذیر، شفاناپذیر، بهناشدنی، علاجناپذیر، غیر قابلعلاج ≠ درمانپذیر، علاجپذیر
incurable (صفت)بی چاره، بی درمان، بهبودی ناپذیر، علاج ناپذیرimmedicable (صفت)درمان ناپذیر، بی درمان، بهبود ناپذیرirremediable (صفت)بی درمان، چاره نا پذیر، غیر قابل استرداد...