بی خلاف. [ خ ِ / خ َ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) درست. صحیح. بالاتفاق. به اتفاق. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). بی گفتگو. بی تردید. بی چون و چرا : سفله فعل مار دارد بی خلاف جهد کن تا روی سفله ننگری.بوشکور.هیولا را اگر وصفی کنی بیرون برد مقدورکه باشد بی خلاف آنگه ز فرد واحد و یکتا.ناصرخسرو.هرکه روزی بی رضایش چهره زیباش دیدبی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار.سنایی.ای بر سریر دولت و اقبال متکی ممدوح بی خلاف...