معانی کلمه : بی جامه
لغت نامه دهخدا
بی جامه. [ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) بدون لباس. برهنه برهنه :
گدایان بی جامه شب کرده روز
معطرکنان جامه بر عودسوز.بی جامه نکو نتوان شد بدعوتی
این رمز را بپرده هر در نوشته اند.
گدایان بی جامه شب کرده روز
معطرکنان جامه بر عودسوز.بی جامه نکو نتوان شد بدعوتی
این رمز را بپرده هر در نوشته اند.
فرهنگ فارسی
بدون لباس . برهنه برهنه
