معانی کلمه : بی تاب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
بی قرار، بی طاقت، کسی که قرار و آرام ندارد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه آرام و قرار ندارد بیقرار بیطاقت .
بی قرار، بی طاقت، کسی که آرام وقرارندارد
بی قرار، بی طاقت، کسی که آرام وقرارندارد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
impatient (صفت)
بد اخلاق، مشتاق، بی تاب، بی حوصله، بی صبر، نا شکیبا
