معانی کلمه : بوان
لغت نامه دهخدا
بوان . [ ب ُ ] (ع اِ) ستون پیشین خیمه . ج ، اَبْوِنَة، بون ، بُوَن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
آنیورین سیاستمدار انگلیسی ( و. ترگدور ۱۸۹۷ - ف. ۱۹۶٠ م . ) یکی از روسای حزب کارگر .
محلی است در حوالی دژ سفید فارس بخوبی معروف چنانکه یکی از جنات اربع. دنیا شمارند . بوان شهر کوچک است و غله بوم و میوه روی و هوای معتدل و آب روان دارد .
محلی است در حوالی دژ سفید فارس بخوبی معروف چنانکه یکی از جنات اربع. دنیا شمارند . بوان شهر کوچک است و غله بوم و میوه روی و هوای معتدل و آب روان دارد .
