( بهم آمدن ) بهم آمدن. [ ب ِ هََ م َ دَ ] ( مص مرکب ) جمع شدن. گرد شدن. یکی شدن.بهم پیوستن دو چیز. سر بهم آوردن. ( فرهنگ فارسی معین ). جمع شدن و بسته شدن. ( ناظم الاطباء ) : و ایشان بهم آمدند چون کوه برداشته نعره ها بانبوه.نظامی.رفت بسی دعوی از این پیشترتا دو سه همت بهم آید مگر.نظامی.|| بیکدیگر متناسب یا شبیه بودن. با یکدیگر برازنده بودن : عروس و داماد و پدر و مادر و نوکر و آقا بهم می آیند. || الت...
فرهنگ فارسی
( بهم آمدن ) ( مصدر ) پیوستن دو چیز سر بهم آوردن .
مترادف و متضاد
match(فعل)
وصلت دادن، تطبیق کردن، خوردن، خواستگاری کردن، جور بودن با، بهم امدن