معانی کلمه : بهستون
لغت نامه دهخدا
بهستون . [ ب ِ هَِ ] (اِخ ) بیستون . (دایرةالمعارف فارسی ) : و اول شب آدینه از دنیا برون شد بظاهر بهستون اندر راه . (مجمل التواریخ ). رجوع به بهستان و بغستان و بجستان و بیستون شود.
فرهنگ فارسی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: behestun) (در اعلام) پسر بزرگ وشمگیرِ زیاری از حُکام طبرستان (357 ـ366 هـ .ق) .
