بهانه جو. [ ب َ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) بهانه جوی. بهانه جوینده. آنکه از پی دست آویز می گردد. بهانه طلب. ( فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ) : یاری بود سخت به آئین و به سنگ همسایه تو بهانه جوی و دلتنگ.فرخی.جنگش ز جای دیگر و بر من بهانه جوی مستی ز جای دیگر و بر من همه خمار.سوزنی.بر سر پای بود جان ، ناز و کرشمه های توداد بهانه ها بسی جان بهانه جوی را.امیرخسرو دهلوی ( از آنندراج ).بهانه جوی تو ع...