معانی کلمه : به هم زدن
فرهنگ معین
( ~. زَ دَ ) (مص م . )۱ - خراب کردن . ۲ - باطل کردن . ۳ - منحل کردن . ۴ - آمیختن . ۵ - دوستی را با کسی قطع کردن .
مترادف و متضاد
آشفته کردن، پریشان کردن، نامرتب کردن ≠ مرتب کردن
disarrange (فعل)
مغشوش کردن، بر هم زدن، به ترتیب کردن، مختل کردن، به هم زدن
واژه نامه بختیاریکا
زِیدِن به یک؛ وُرَوُردن؛ شیونیدِن؛ شوریدن
