به آمد. [ ب ِه ْ م َ ] (مص مرکب مرخم ) خوبی و خوشی پیش آمدن . مقابل بدآمد. (فرهنگ فارسی معین ) : چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت هم او بدآمد خود بیند از به آمد کار. ابوحنیفه ٔ اسکافی .نیست روزی وگرچه اندیشه بر به آمد شد از هوا مقصور. مسعودسعد.نیک آمد و به آمد خلق خدای از اوست نصرت بجز ورا بجهان کی بود روا. سوزنی .کنون خود را ز تو بی بیم کردم به آمد را بتو تسلیم کردم . نظامی .|| خوبی و خوشی پیش آمد...