بنیاد نهادن. [ ب ُ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) شالده نهادن. تأسیس. ( فرهنگ فارسی معین ). تأسیس. ( ترجمان القرآن ) ( دهار ). بنیاد کردن. ( آنندراج ) : معابد و کنیسه های ایشان خراب کرد و بجای آن ، مساجد بنیاد نهاد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ اول ص 26 ).چو بنیادی بدین خوبی نهادی تمامش کن که مردی اوستادی.نظامی.به پایان بر چو این ره برگشادی تمامش کن چو بنیادش نهادی.نظامی.در خرقه از این بیش منافق نتوان بودب...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - شالده نهادن تائ سیس . ۲ - بنا کردن .
مترادف و متضاد
start (فعل)شروع کردن، رم کردن، عزیمت کردن، دایر کردن، بنیاد نهادن، از جا پریدن، اغازیدنinstitute (فعل)برقرار کردن، تاسیس کردن، بنیاد نهادنfound (فعل)پایه زدن، ریختن، قالب کردن، ساختن، ساختمان کردن، تشکیل دادن، تاسیس کردن، بر پا کردن، بنیاد نهادن، ذوب کردن، قالب ریزی کردنinchoate (فعل)اغاز کردن، بنیاد نهادنincept (فعل)اغاز کردن، بنیاد نهادن، در خود گرفتنinitiate (فعل)اغاز کردن، وارد کردن، ابتکار کر...