معانی کلمه : بلاغی
لغت نامه دهخدا
بلاغی . [ ب ُ ] (اِخ ) نام تیره ای از ایل اینانلواز ایلات خمسه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 86).
بلاغی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بلاغت و بلاغة. کسی که بتواند مطلب خود را با سخنی رسا و شیوا بیان کند. بلیغ. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به بلاغت و بلیغ شود.
فرهنگ عمید
مربوط به بلاغت: علوم بلاغی.
فرهنگ فارسی
مردبلیغ، فصیح، کسی که بتواندمطلب خودرارساگوید
( صفت ) کسی که بتواند مطلب خود را با سخنی رسا و شیوا بیان کند بلیغ .
( صفت ) کسی که بتواند مطلب خود را با سخنی رسا و شیوا بیان کند بلیغ .
