بغند. [ ب َ غ َ ] ( اِ ) پوستی است غیر کیمخت که آنرا غرغن خوانند و کفش از آن دوزند. ( برهان ) ( مؤید الفضلاء ). پوست غیر کیمخت که غرغن و غرغند نیز گویند. ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ) ( از فرهنگ نظام ) ( جهانگیری ) ( رشیدی ). غرغن که پوستی غیر کیمخت بود و از آن کفش دوزند. ( ناظم الاطباء ). کناره های کیمخت که غرغن نیز گویند. ( سروری ) : در حمله از تکاور دشمن جدا کندکیمخت را بناچخ شش مهره از بغند...
فرهنگ عمید
چرم، پوست حیوان، غرغن، غرغند: روز هیجا از سر چابک سواری بردری / از برخش و ران اسب خصم کیمخت و بغند (سوزنی: مجمع الفرس: بغند ).