بصل. [ ب َ ص َ ] ( ع اِ ) پیاز. بصلة یکی ، و منه المثل : هو اکسی من البصل. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( ترجمان علامه جرجانی ص 26 ) ( غیاث ) ( آنندراج ) ( مؤید الفضلاء ). پیاز که یکی از بقولات مأکول است. ( ناظم الاطباء ). سوخ. ( حاشیه فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ). پیاز گویندبهترین وی سفید بود. ( اختیارات بدیعی ) : تو بصل نیز هم نمیدانی بیهده ریش چند جنبانی.سنایی.رجوع به پیاز شود. مؤلف مخزن الا...
فرهنگ عمید
پیاز.
فرهنگ معین
(بَ صَ ) [ ع . ] ( اِ. ) پیاز.
فرهنگ فارسی
پیاز ( اسم ) پیاز پیاز . بصله یکی و منه المثل هوا کسی من البصل . پیاز که یکی از بقولات ماکول است . سوخ . پیاز گویند بهترین وی سفید بود . یا موسیر .
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱(بار) پیاز، ، آن درباره بنی اسرائیل است از موسی آمده است.