معانی کلمه : بسیل
لغت نامه دهخدا
بسیل . [ ب َ] (اِخ ) نام دهی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بسیل . [ ب َ ] (اِخ ) نام والد خلف قریشی ادیب که از اهل اندلس بود. (منتهی الارب ). خلف بن بسیل ، از علمای اندلس است . (ناظم الاطباء).
فرهنگ معین
(بَ ) [ ع . ] (ص . ) زشت رو.
فرهنگ فارسی
مردترشروازخشم یاشجاعت، بسل هم میگویند
( اسم ) اسفرزه
بسیل الرومی الترجمان از حواشی هارون الرشید بوده ٠
( اسم ) اسفرزه
بسیل الرومی الترجمان از حواشی هارون الرشید بوده ٠
