بسامان. [ ب ِ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) نیک و خوب و راست. ( ناظم الاطباء ) : که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد بسامان درین ملک زیست.سعدی ( بوستان ).کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است.سعدی ( بوستان ).بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری بدرمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم. حافظ. || با سامان ؛ منظم ، مرتب : بزارید در خدمتش بارهاکه هیچش بسامان نشدکارها.سعدی ( بوستان ).و رجوع به ش...