معانی کلمه : بزه کردن
لغت نامه دهخدا
بزه کردن. [ ب َ زَ / زِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گناه کردن. خطا کردن. عصیان کردن :
از بزه کردنش عجب ماندند
بزه گر زین جنایتش خواندند.بچه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.و رجوع به بزه شود.
از بزه کردنش عجب ماندند
بزه گر زین جنایتش خواندند.بچه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.و رجوع به بزه شود.
فرهنگ فارسی
گناه کردن خطا کردن .
