برپای. [ ب َ] ( ص مرکب ) برپا. قائم. ایستاده. سرپا : ز خوردن همه روز بربسته لب به پیش جهاندار برپای شب.فردوسی.دو اسب اندر آن دشت برپای بودپر از گرد و رستم دگر جای بود.فردوسی.شگفت آمدش کانچنان جای دیدسپهر دل آرای برپای دید.فردوسی.همی بود برپای پردرد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم.فردوسی.همه ٔقوم برپای می بودندی. ( تاریخ بیهقی ).گفت ای بتو ملک عشق برپای تا باشد عشق باش بر جای.نظامی.بر زمین بوسش آس...
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- ایستاده سرپا. ۲- برقرار برجای . ۳- فرمانی است که نظامیان نشسته را دهند تا برخیزند و خبردار بایستند باحترام مافوق. یا برپا بودن . ایستادن روی پا بودن . یا برپا خاک کردن . حقیر شمردن پست شمردن حقیر ساختن .