معانی کلمه : برنشاندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سوار کردن.
۲. بر تخت نشاندن.
۳. کسی را بر جایی نشاندن.
۲. بر تخت نشاندن.
۳. کسی را بر جایی نشاندن.
فرهنگ معین
(بَ. نِ دَ ) (مص م . ) ۱ - سوار کردن . ۲ - به سلطنت رساندن .
فرهنگ فارسی
برقرار کردن شرطی خاص، ازجمله یک کردن بیت یا صفر کردن دستگاه شمارش
سوارکردن، برتخت نشاندن، کسی رابرجائی نشاندن
( مصدر ) ۱- سوار کردن ( براسب و مانند آن ) ۲- برتخت سلطنت نشاندن جلوس دادن بر اریک. سلطنت .
( مصدر ) ۱- سوار کردن ( براسب و مانند آن ) ۲- برتخت سلطنت نشاندن جلوس دادن بر اریک. سلطنت .
فرهنگستان زبان و ادب
{set} [مهندسی مخابرات] برقرار کردن شرطی خاص، ازجمله یک کردن بیت یا صفر کردن دستگاه شمارش
