معانی کلمه : برشمردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. حساب کردن، به حساب آوردن.
۲. با شرح و تفصیل بیان کردن: ایرادات این کار را برشمرد.
۳. [قدیمی] دشنام دادن.
۴. [قدیمی] شمردن.
۲. با شرح و تفصیل بیان کردن: ایرادات این کار را برشمرد.
۳. [قدیمی] دشنام دادن.
۴. [قدیمی] شمردن.
فرهنگ معین
( ~. ش ِ مُ دَ ) (مص م . ) ۱ - شماره کردن ، حساب کردن . ۲ - صدا زدن ، مخاطب قرار دادن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) شماره کردن حساب کردن .
مترادف و متضاد
به حساب آوردن، قلمداد کردن، محسوب داشتن
شمارش کردن، شماره کردن، شمردن، حساب کردن
بازگو کردن، بیان کردن، ذکر کردن، باز گفتن
۱. شمارش کردن، شماره کردن، شمردن، حساب کردن
۲. بازگو کردن، بیان کردن، ذکر کردن، باز گفتن
۳. به حساب آوردن، قلمداد کردن، محسوب داشتن
