معانی کلمه : برساخته
لغت نامه دهخدا
برساخته. [ ب َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) محصول. مصنوعی. مزور.ساختگی. منحوت. مصنع. ( یادداشت مؤلف ) :
چه باشد سخنهای برساخته
شب و روز اندیشه پرداخته.|| مهیا. آماده. مجهز. ساخته. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به برساختن و ساختن و ساخته در همین لغت نامه شود.
چه باشد سخنهای برساخته
شب و روز اندیشه پرداخته.|| مهیا. آماده. مجهز. ساخته. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به برساختن و ساختن و ساخته در همین لغت نامه شود.
فرهنگ فارسی
محصول ساختگی .
واژهای که با استفاده از فرایند برساختن به وجود آمده و وارد یک زبان شده است
مترادف و متضاد
جعلی، ساختگی، مصنوعی، غیرواقعی ≠ واقعی، حقیقی
فرهنگستان زبان و ادب
{coined} [زبان شناسی] واژه ای که با استفاده از فرایند برساختن به وجود آمده و وارد یک زبان شده است
