بردمیده. [ب َ دَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) طلوع کرده : صبحش زبهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده.نظامی. || رسته. روییده : به هر کنجی ریاحین بردمیده نشاط و خرمی در وی کشیده.نظامی.رخی چون سرخ گل نو بردمیده خطی چون غالیه گردش کشیده.نظامی.و رجوع به بردمیدن در تمام معانی شود.- بردمیده شدن ؛ آماسیدن. انتفاخ. ( ذخیره خوارزمشاهی )....
فرهنگ معین
( ~. دَ دِ ) (ص مف . ) ۱ - دمیده . ۲ - طلوع کرده . ۳ - پدید شده .