برجوشیدن. [ب َ دَ ] ( مص مرکب ) بجوشش آمدن و جوشیدن. ( ناظم الاطباء ). غلیان. فور. فوران. ( ترجمان القرآن ) : بر اوج صعود خود بکوشداز حد صعود برنجوشد.نظامی.تو سوز سینه مستان ندانی ای هشیارچو آتشیت نباشد چگونه برجوشی.سعدی. || بیرون شدن. تندی : آب از چشمه برمیجوشد. ( از یادداشت مؤلف ).- جوشیدن به گفتار ؛ از سرخشم و به تندی سخن گفتن : بگفتار با مهتران برمجوش بزور آنکه بیش از تو با وی مکوش.اسدی.- جوش...