معانی کلمه : برتاختن
لغت نامه دهخدا
برتاختن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) روان شدن. جاری گشتن :
چنین تاش دو دیده بگداختی
ز مژگان برخساره برتاختی.چو دیدندش از جای برتاختند
زپیرامنش جنگ برساختند. || دواندن :
زمان تا زمان زینش برساختی
همی گرد گیتیش برتاختی.
چنین تاش دو دیده بگداختی
ز مژگان برخساره برتاختی.چو دیدندش از جای برتاختند
زپیرامنش جنگ برساختند. || دواندن :
زمان تا زمان زینش برساختی
همی گرد گیتیش برتاختی.
فرهنگ معین
( ~. تَ ) (مص ل . ) روا شدن ، روا کردن .
فرهنگ فارسی
روان شدن جاری گشتن .
