برای. [ ب َ ی ِ ] ( حرف اضافه ) تعلیل را رساند. بواسطه ٔ. بعلت. بسبب. بجهت. ( ناظم الاطباء ). جهت. ( آنندراج ).حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار میخورد و بار می برد.سعدی.یار از برای نفس گرفتن طریق نیست ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار.سعدی.پادشاه از برای دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران. ( گلستان ).من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی میکشم از برای تو.حافظ.- از برای ؛ ب...
فرهنگ عمید
۱. به منظورِ، با این هدف که. ۲. به علتِ، به سببِ. ۳. برای اختصاص دادن چیزی به کار می رود: این جعبه برای استفاده در مواقع ضروری است. ۴. در ازایِ، در برابرِ. ۵. نسبت به، به خاطرِ: برایش می میرد.
فرهنگ معین
(بَ یِ ) (حراض . ) ۱ - به علت ، به سبب ، به جهت (تعلیل را رساند ). ۲ - به خاطر. ۳ - به منظور (در بیان هدف و مقصود از چیزی ). ۴ - در برابر (در بیان برابری و تقابل ارزش و مقدار چیزی ). ۵ - در مدت زمان ، به مدت . ۶ - نسبت به (در بیان رابطه و نسبت میان دو امر ).
فرهنگ فارسی
استاد فرانسوی ( و . کوپوره ۱۸٠۹ - ف. ۱۸۵۲ م . ) وی کور بود و الفبای برجسته را برای کوران اختراع کرد . نام او به مدرسه تعلیمات کوران ( فرانسه ) داده شد .۱- تعلیل را رساند بواسط. بعلت بسبب بجهت : برای آن آمد که شما را ببیند . ۲- بخاطر : ( برخیز بتا بیا برای دل ما. ) ( خیام ) یا برای آنکه . زیرا که بجای ( لانه ) در عربی : ( برای آنکه هر که از کسب و حرفت اعراض نماید نه اسباب معیشت خویش تواند ساخت و نه...
دانشنامه عمومی
برای (به آلمانی: Brey) یک شهر در آلمان است که در ماین-کبلنتس واقع شده است. برای ۱٬۶۲۲ نفر جمعیت دارد. فهرست شهرهای آلمان
wiki: بلژیک است که در فلورو واقع شده است. فهرست شهرهای بلژیک